تبليغاتX
رز سیاه

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر، ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را

واژگون، مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفری را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

به جز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

وگر نه من به جای او چون بودم

یک نفس کی عدلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:12  توسط firooz  | 

هوالله
سعادت در علم است و علم در تقوا و تقوا در انقطاع و تنفر از جميع زخارف دنيا و انقطاع ،
 
عشق الهي آرد ، عشق تلاوت آيات و مناجات خواهد و جذبه آيات تهذيب اخلاق کند يعني صدق
 
در راه حق و قهر با نفس و صحبت با نيکان و دوري از جاهلان و حرمت مهتران و شفقت
 
کهتران ، بذل بر فقيران و محبت با اهل جهان ، اينست سعادت عظمي و عطيه کبري ، فطوبي
 
لِلعاملين.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:8  توسط firooz  | 

اینجا همدان است

 

روز آرامي بود;آه پس از کار روزانه به رختخواب مي رفتم, نه تلگرافي نه پيامي که ناگهان ضربه

اي به درب اطاقم خورد. خداي من تلگرافي از ایران به تاریخ دیروز یعني ١٤ جون ١٩٨١ . هفت شهيد

دیگر و اینبار از همدان.

همدان شهر محبوب من , آرامگاه ابوعلي سينا و شهر باباطاهر و عمرخيام.

الكساندرکبير یكبار آنرا فتح کرده بود که در تاریخ هرودوت ثبت گردیده و داریوش اول در آن شهر

بناي سلطنت نهاده بوده است.

 ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:5  توسط firooz  | 

توحید شیطان

خدا خودش رو زد به مریضی
همه ملائک رفتن عیادتش به جز ابلیس
فقط ابلیس بود که ایمان داشت خدا هیچ وقت مریض نمیشه..!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:21  توسط firooz  | 

آنان که فانوسشان را

بر پشت می برند

سایه هایشان پیش پای شان می افتد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:20  توسط firooz  | 

جهان هنگامی انسان را دوست داشت

                       که به او لبخند می زد .

آن گاه که خندید

        جهان از او بیمناک شد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:20  توسط firooz  | 

حضرت عبدالبهاء میفرمایند :

 

"زنهار زنهار که خاطری بیازارید و قلبی را شکسته نمایید...ولو دشمن جان باشد و اهل عدوان"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:55  توسط firooz  | 

مرغکي ديدم به ره منقار در گل کرده است / بال را آغشته در گل ،کار مشکل کرده است

آنچنان جوياي دانه گشته اندر قعرخاک /عادت پرواز گويا حذف و باطل کرده است


 

با چنان حرص و ولع در خاک و گل رفته فرو/جستوجوي دانه وي را سخت غافل کرده است


 

آن سبک بالي که در پرواز بودي بي نظير/درمَغاک خاک چون خفاش منزل کرده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:51  توسط firooz  | 



آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:50  توسط firooz  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:49  توسط firooz  | 

” گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بستار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

               زمان  راآغاز و پایانی نیست.“

(ویلیام شکسپیر)        

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:48  توسط firooz  | 

سفر عشق 

 

در مُلک وجود آمدم از کشور اسرار                        سرگشته و حیران و پریشان و گرفتار

ای کاش مرا راهبری هم‌نَفَسی بود

تا بر کشم اسرار ازل را و ابد را                                      یک عمر زدم حلقهء درگاه خِرد را

پنداشتم، افسوس، که در خانه کسی بود

بر مَرکَبِ پندار، سواران به تکاپوی                        بیهوده بتازند از این سوی به آن سوی

انگار که در تارِ تنیده مگسی بود

آن مرد سفرکرده که پیمود جهان را                         اندر پی مقصود کران تا به کران را

پایان سفر دید که دنیا قفسی بود

از این قفسِ تنگ پَرِ عشق گشودم                           پرواز به سرمنزل معشوق نمودم

دیگر نه مرا غصّه نه غم نه هوسی بود

از مَطلعِ دل پرتوِ رویش به جهان تافت                     گردون به نشاط آمد و روشن شد و جان یافت

وین شعلهء خورشید به پیشش قَبَسی بود

نامِ منِ دلداده به هر بام و در افتاد                            تنها نه ز رازِ دلِ من پرده بر افتاد

رسوا شدهء بارگه عشق بسی بود

اثر: هوشمند فتح اعظم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:48  توسط firooz  | 

مرگ یار من است

شاپور راسخ

 

مــــــرا ز مــــــرگ مترسان که مرگ یار من است

هم از نخست چنان سایه در کنار من است

                             من آن درخت خزان‌دیده‌ام که ریزش برگ

                             نــــــویــــــد ســـــــر زدنِ شـــــوکــــــتِ بــــــهـــــــار من است

اگــــــــر چـــــــو شــــمــــع بــــه پـــایان رسید شعلهء عمر

چه غم که آتش عشقش نگاهدار من است

                             ورای عالم خاکی که غیرِ محنت نیست

                             هــــــزار نـــــعــــمـــتِ بـــرتـــر در انتظار من است

چــــه بـــیــــم از آن کــــه ز خــــود گردِ تن بیفشانم

که جانِ من نه همین کسوت غبار من است

                             اگر قفس شکند، مرغ را هراسی نیست

                             کــــــه سیرِ عـــــالـــمِ بالا در اختیار من است

میان صندوق چوبی مرا چه می‌جویـــــــی

که قلب مردم دانا همان مزار من است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:47  توسط firooz  | 

عبادت گفتگو با خداوند است . چنانچه بخواهیم محبت خداوند را در قلب خود ایجاد کنیم ناگزیر به ایجاد ارتباط هستیم و وسیله ی ارتباطی ما با خداوند تنها از راه عبادت میسر می گردد.

 

       در دیانت بهایی به به تلاوت ادعیه و مناجات اهمیت بسیار داده شده است. تلاوت دعا وسیله ی ارتباطی محسوب است که از طریق آن می توان عشق الهی را در قلب بارور کرد و آن را پروراند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:15  توسط firooz  | 




آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:23  توسط firooz  | 

مرغکي ديدم به ره منقار در گل کرده است / بال را آغشته در گل ،کار مشکل کرده است

آنچنان جوياي دانه گشته اندر قعرخاک /عادت پرواز گويا حذف و باطل کرده است


 

با چنان حرص و ولع در خاک و گل رفته فرو/جستوجوي دانه وي را سخت غافل کرده است


 

آن سبک بالي که در پرواز بودي بي نظير/درمَغاک خاک چون خفاش منزل کرده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:17  توسط firooz  | 


ببخشيد، شما ثروتمنديد؟

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد: «ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:16  توسط firooz  | 

دروازه‌ای به عصر بلوغ Gate to the Era of Maturity                                                

اثر: دروزل سِدرکوئیست   Druzelle Cederquist                                                                       

مندرج در: سایت دین و معنویت                                                  ReligionAndSpirituality.com

16 اکتبر 2007

نوری تابناک در این بامداد پاییزی می‌تابد و هوای سرد و خشک اندکی گزنده است.  دانه‎های بلورین بارانی که شب گذشته باریده، چون گوهرهایی بر شاخه‌های خشک درختان چسبیده و بِسانِ منشورهایی رنگین در تابش نور آفتاب، که تازه از افق سرک می‎کشد و آنها را گرمایی مطبوع می‎بخشد، می‎درخشند و بالاخره شاخهء خشک را رها ساخته روانهء زمین می‎شوند تا در بطن خاک فرو روند.  تا آنجا که فصل پاییزم اجازت می‎دهد، روزم را اینجا، روی ایوانی مُشرف به جنگل، آغاز می‎کنم.  در این فضایی که بین دنیای بشری و نظم طبیعی خودنمایی می‎کند، در ساعتی بین رؤیاهای شبانه و گاهِ آغازین روز، دَم گرمم واژه‌ها را زندگی می‎بخشد و بر لبانم جاری می‎سازد.  واژه‌ها از زبانم به سوی خدایم می‎رود، کلام از آنِ من نیست، از آنِ بابِ بهاست که روحم را روشنی می‌بخشد و به نردبانی تبدیل می‎گردد که روان مشتاقم را از زمین به اوج آسمان فرستد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط firooz  | 

پنجشنبه 3 مرداد1387

چه سختی ها کشید  پدر!

 

پژمان فهندژ

 

یکسال از ورود حضرت بهاء الله به بغداد می گذرد.

هر روز برتعداد بابیانی که ازدست ظالمان حاکم بر ایران  می گریزند و به بغداد

 می آیند ،افزوده می شود .  

حضرت بهاءالله ، تازه واردین را با عشق و محبّت می پذیرند و با سخنان خود ،

 قلب آنان را سرشار از امّید می کنند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:34  توسط firooz  | 

امر بـهائی جوانترين دين از اديان مستقلّ جهان است و تجديد دين از اصول اين آئين است زيرا در هر زمان مقتضيّات جامعه بشری تغيير ميپذيرد و در هر عصری دينی جديد موافق با مقتضيّات جهان و نيازمندی جهانيان ظاهر ميگردد. بـهائيان معتقدند که حضرت بـهاءالله، بنيانگذار امر بـهائی (۱۸۱۷- ۱۸۹۲) جديدترين فرستاده الهی در سلسله پيامبران پيشين چون حضرت ابراهيم، موسی و بودا و زردشت و مسيح و بالاخره حضرت محمّد است و رسالتش برای ايجاد تمدّنی جديد و جهانی است که بشر در اين زمان بدان نيازمند است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:46  توسط firooz  | 

در روز اول آبان 1361 ، پاسداران انقلاب با حمله به خانه بهاییان در شیراز،

  ده ها نفر ازآنها را دستگیر کردند.

یکی از دستگیر شدگان آنروز دختری ۲۸ ساله  بود  به نام  زرٌین مقیمی .

" زرٌین در رشته ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران تحصیل کرده بود.

او دارای قدرت بیان فوق‌العاده‌ای بود و آگاهی ‏زیادی درباره دیانت اسلام و

  دیانت بهایی داشت و برخی از سوره‌های قرآن و متون بهائی را حفظ بود.

 بازجوهایی که تلاش ‏می کردند زرین را راضی کنند تا اسلام بیاورد،

کارشان سخت بود و به او گفته بودند که به جای مدرک زبان انگلیسی،

 باید ‏مدرک زبان ، به مفهوم فن بیان به او داده می‌شد. ‏

 زرین  دارای طبعی لطیف بود و شعر می‌سرود.

 هنگامی که به دیدار یکی از آشنایانی رفته بود که تازه از زندان عادل آباد

 ‏آزاد شده بود، مردجوانی با اتهام بهائی بودن، چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود

 که متنی نوشت با عنوان  " من از عادل ‏آباد می‌آیم ".

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:44  توسط firooz  | 

سجده سجده است!

این داستان را به زبان انگلیسی از یکی از دوستان دریافت داشتم؛ مسئول صحّت یا عدم صحّت آن نیستم، امّا نکتهء ظریفی در آن وجود دارد که می‌تواند درسی برای همهء ما باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:43  توسط firooz  | 

هُوَالعَليُّ الأعْلی

 

شکّر شکن شوند همه طوطيان هند

زين قند پارسی که به بنگاله ميرود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:42  توسط firooz  | 

 حضرت ولی محبوب امرالله می فرمایند: " هر فرد باید خود به تنهایی میزان قدرت خود را در انجام کار بسنجد و به وجدان خود رجوع نموده، با دعا و مناجات حمایت الهی را جلب نماید و مردانه به مبارزه با سستی و رخوت طبیعی که باعث نقصان تلاش او در قیام به خدمت است، برخیزد و بدون تردید با عزمی راسخ قهرمانانه تعلقات پیش پاافتاده و بیش از حد اعتدال را که مانع پیشرفت او هستند، دور بریزد و خود را از هر گونه فکری که ممکن است سد راه او شود، فارغ سازد"
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:41  توسط firooz  | 

تقدیم به .... هاله روحی سروستانی                     
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:41  توسط firooz  | 

بهائيان سالروز شهادت حضرت باب را گرامي مي دارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:40  توسط firooz  | 

شعلةالنّار ، حکایت لوح احمد

   در میان آثار مبارکه دو لوح بنام احمد وجود دارد : یکی از این دو لوح به زبان فارسی و دیگری به لسان عربی است و همین لوح اخیر است که در سراسر عالم بهائی در دسترس احباء قرار داشته ، زیارت و تلاوت می گردد و حضرت ولی محبوب امرالله آن را مشحون از قدرتی خاص و بی نظیر دانسته اند .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:40  توسط firooz  | 

۲۷ تير ۱۳۸۷

خانم من بهائی است

 

از: م. صنعتگران

سی و سه سال پيش، هنگامی که با خانمم ازدواج کردم، مسئله‏ی دين او اصلاً برايم مطرح نبود، يعنی اصلاً به تفاوت مذهبی ميان ما فکر نمی‏کردم. من او را دوست داشتم و با او ازدواج کردم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:39  توسط firooz  | 

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"


استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.


مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460-
F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"


شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

 


نام آن مرد جوان: آلبرت انشتین بود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:32  توسط firooz  | 

مطلبي با عنوان شمشير در نيام به مناسبت عيد غدير :

 

 

عید غدیر که به نام عید ولایت امام علی خوانده می شود، بهترین فرصتی است که می شود، از او نوشت نگاهی گذرا به فراز و فرود زندگی او کردم، از شجاعت، زهد، خدا ترسی ،عرفان و دهها خصلت انسانی او گفته می شود که صد البته صحیح و غیر قابل انکار است، اما یک نکته در زمان حکمرانی اش قابل توجه است او مخالفانی از جنس های مختلف داشت از ریاکاران جو فروش گندم نما بگیرید، تا سجاده نشینان فریب کار اندیشه ستیز و متعصب، از زر اندوزان پر توقع و خود خواه، تا نادانان کوته نظر خُل لکن همگی اینها آزاد بودند تا خود آنچه که می پسندند، باشند؛ آنچه که معتقدند، پایبند باشند؛ و آنچه که می اندیشند به زبان آورند،" ابوجریر طبری" می نویسد، بارها شد که خوارج سرسخت ترین دشمنان علی در میانه ی سخنان او شعار می دادند، اما تا آنان دست به شمشیر نبردند، امام نیز آنان را از مسجد بیرون نکرد و حقوقشان را همچنان از بیت المال پرداخت می کرد! به تعبیر دیگر تا زبان در کام داشتند، شمشیر علی همچنان در نیام بود زبان مخالفان علی در کامشان می چرخید و و البته شمشیر علی در غلاف ! آزاد اندیشی علی در رواداری با اندیشه های مختلف و مدارا با مخالفانش معنا می دهد

             مجال فکر و بیان سخن به آزادی / فضیلتی است که یزدان به نوع انسان داد

            غلام همت آنم که دست از ان نکشید / و گر چه بایدش از جان و مال تاوان داد