داستان زیر از وبلاگ روضه قلب گرفته شده. برای دیدن این وبلاگ به آدرس زیر بروید:
http://rozey-e-ghalb.blogfa.com/
امتحان
مدتی
قبل برادرم برای خرید کتابهای درسی اش به کتابفروشی رفت . او امسال به
کلاس سوم راهنمایی می رود . وقتی که همراه با کتابها به خانه بازگشت ، من
مشتاقانه به سراغ آنها رفتم . یکی یکی کتابها را برداشته و ورق می زدم .
می خواستم با دیدن صفحاتی آشنا ، یادی از دوران خوش نوجوانی کنم . شاید
خاطراتی تلخ و شیرین یادم آید . شاید دوستانی دیرین که فراموششان کرده ام
را بازیابم . یا حداقل برایشان دعا کنم .
نمی
دانم که کتاب "آموزش قرآن" چندمین کتابی بود که برداشتم ، اما پس از چند
ورق زدن ، بسیار شگفت زده شدم . بجای سوره های طولانی با خط ثلث ، منتخبات
کوتاهی از سوره ی "آل عمران" را همراه با ترجمه ای شیوا و رسا یافتم که در
پایان هر درس ، نتیجه گیری اخلاقی بیان کرده بود . در اثنای براندازی کتاب
، خاطره ای کوتاه با عنوان "امتحان" نظرم را جلب کرد . این داستان را از
این جهت برایتان نقل می کنم که بجای این که مرا به یاد خاطرات دوران
راهنمایی برساند ، به یاد یکی از جلسات درس اخلاق کلاس یازدهم انداخت :
امتحان
ساعت
امتحان بود . تنبلی و سستی در درس خواندن ، کار دستم داده بود و اضطراب
سراپای وجودم را گرفته بود . چه کنم ؟ هر لحظه فکری به ذهنم می آمد . آخر
تصمیم خودم را گرفتم .
کتاب
درسی را در کشوی میز گذاشته و با ظرافت تمام آن را طوری قرار دادم که نه
کسی متوجه شود و نه به هنگام استفاده دچار مشکل شوم . لحظه ای احساس آرامش
کردم . معلم وارد کلاس شد و برگه های سوال را توزیع کرد ، همه آماده ی
امتحان بودیم ، اما ناگهان او بچه های کلاس را غافلگیر کرد . آهسته آهسته
به سوی تخته سیاه رفت و آیه ای کوتاه از کتاب بزرگ آسمانی را بر روی آن
نوشت :
اَلَم يَعلَم بِاَنَّ الله يَری
سپس
رو به ما کرده و تنها یک کلام گفت :« آخرین نفر ، ورقه های امتحان را به
دفتر بیاورد و به من تحویل دهد ». آنگاه پیش چشمان مبهوت ما از کلاس خارج
شد . او نگاه همواره ناظر خدا را به یاد ما آورد و خود رفت . حالت عجیبی
به من دست داد ، من که از امتحان چیزی بلد نبودم ، در ورقه ام هیچ چیز
ننوشتم ، بجز یک جمله :
آری ، يافتم که خدا هميشه مرا می بيند!
وقتی
خواندن این خاطره به پایان رسید بی اختیار یاد جلسه ی پایانی کلاس درس
اخلاق سال یازدهم افتادم . قرار بود مربی ، ارزشیابی از مطالب کلی کتاب به
عمل آورد . برگه های سوال را توزیع کرد . اما چند دقیقه قبل از پایان
امتحان ، آخرین فقره از کلمات مبارکه ی مکنونه را تلاوت کرد و از بچه ها
خواست تا حقیقتی را که از آن درک کرده اند ، از همین امروز اجرا کنند و
کلاس را ترک کرد :
(ای دوستان من)
سِراج
ضَلالت را خاموش کنيد و مشاعل باقيه هدايت در قلب و دل برافروزيد که
عنقريب صرّافان وجود ، در پيشگاهِ حضورِ معبود ، جز تقوای خالص نپذيرند و
غير از عملِ پاک قبول ننمايند .
مابقی
وقت امتحان بچه ها صرف خط خطی کردن برگه پاسخ نامه شد . تنها چیزی که باقی
ماند تراوشات ذهنی جوانانی بود که در طول یکسال آموخته بودند . از آن روز
به بعد ، سر هر جلسه ی امتحانی ، ناخود آگاه به یاد آخرین فقره از کلمات
مکنونه و تدبیر مربی می افتم .
قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ
به مردان با ايمان بگو ديده فرو نهند و پاكدامنى ورزند كه اين براى آنان پاكيزهتر
أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ ﴿30﴾
است زيرا خدا به آنچه انجام می دهند آگاه است (30)
سوره نور ، آيه ی30